خرید بک لینک

ای کسی که پستهای منو دزدیدی، به این آدرس و کسی هم متاسفانه برات تره خورد نکرد: بیا با هم آشنا بشیم! :)) جدی میخوام انگیزهتو بدونم.

و دوست دارم بدونم اون bf آخر آدرست چیه؟ اگه هنوز میخونیم لطفا نظر بده خیلی مشتاقم!

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

اگه این بغض ادامه پیدا کنه یعنی این دیوانگی هم ادامه پیدا میکنه. چیزی بهم میگه شاید اگه به اندازهی کافی دیوانه بشم بدل به یه ساحره میشم. اگه دیوانگی ادامه پیدا کنه ممکنه عزازیل سر و کلهش پیدا شه با اون روغن معروفش. منم لخت و عور از تراس میپرم پایین و پرواز میکنم. انقدر دیوانه میشم تا یه دور ۳۶۰ درجه بزنم و تو صورت کمالات تف کنم.

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

تصمیم گرفتم که میخوام خواب بمونم. یه خواب سبک در حدی که منو بی حرکت نگه داره. و مادرمو حس کردم که اومد بالای سرم و نبضمو گرفت و انگشتشو جلوی دماغم گذاشت و خطاب به پدرم گفت:

«زندهست»

ولی من میخواستم به هر قیمتی خواب بمونم. پس یه خواب برای خودم طراحی کردم. خوابی طراحی کردم که داخلش میخواستم خواب بمونم. و برای خواب موندنم خوابی طراحی کردم. خواب شن بازی.

من ۲۰ ساعت خواب بودم و خواب دخترکی رو میدیدم شبیه به من که داشت رویای شن بازی میدید.

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

یه آرزو میکنم همین حالا، همینجا. یه آرزو میکنم و کنارش یه آرزوی دیگه. آرزوی اولم یه راز مگو هست. اما آرزوی دومم اینه که دفعهی بعدی که شروع میکنم پستای قدیمی وبلاگمو خوندن، یادم رفته باشه آرزوی اولم چی بوده.

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

من به ماشین آتشنشانی نگاه نمیکنم. فوبیایی به ماشین آتشنشانی ندارم. ولی به ماشین آتشنشانی هرگز نگاه نمیکنم. دلیلشو راستش سالها بود فراموش کرده بودم. سالها بود که هربار ماشین آتشنشانی میدیدم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

هوا تو این شهر مزخرف، که دوست دارم "آخر دنیا" صداش کنم، به شدت خوب شده و خیلی منو خوشحال میکنه این قضیه. باری به هر جهت، استادم شاید فوقالعادهترین آدمی باشه که در پنج سال گذشته ملاقات کردم. دیشب

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

همممم، دیروز برای استاد جشن تولد گرفتیم. خیلی خوشحال شد. میتونم درک کنم مردی 38 ساله که هنوز مجرده و تنها زندگی میکنه چقدر از این که دانشجوهاش بهش اهمیت میدن خوشحال میشه. حس میکنم دانشگاه رو جا

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

مدتیست که دارم تو خوابم... چطوری مودبانه بگمش؟ خوب راهی برای مودبانه گفتنش وجود نداره: دارم تو خوابم با استادم لاس میزنم! ولی دیشب بعد از چندین هفته خواب F1 رو دیدم. خواب دیدم با استادم رفتیم کافه

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

این احساسات که من چاق و زشت و خنگم از کجا نشئت گرفته؟ قطعا مضنون اصلی پدرمه. پدرم هرگز مستقیما منو هیچ یک از این صفات خطاب نکرده، اوه نه! پدرم حداقل انقدر حس پدرانه درش هست که دختر جوانشو اینجوری

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:49

صفحه بندی